تبليغاتX
دوستانه

پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386

«تنها یک لحظه»

و در آن لحظه بود

تنها در همان لحظه

به یکباره از خداوند خواست که دیگر زمان نباشد.

خواست بگذرد و الان اینجا نبود.

و در آن لحظه بود، تنها و فقط در آن لحظه

متنفر از زمان،چقدر سخت می گذشت. چقدر عذابش می داد.

دیگر هیچ لحظه ای مانند آن لحظه پیش نیامد.

فقط همان یکبار بود، همان یکبار.

نوشته شده توسط کیمیا در 17:34 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه شانزدهم دی 1386

گزارش

به نام او

دوشنبه، 3/دی/1386، ساعت 13:30، زنگ آخر

بعد از یک رشته تئاتر در نقش های افراد مختلف و سالن فَشِن ما و اخبار و وضعیت آب و هوا، سر کلاس نشستیم.

اه، سبا بشین دیگه.

این ماندانا که دو ساعته با خودکارش توی میزه!

تینا تسلط کامل داره روی در و دیوار.

طنّاز داره قبل از عمل و بعد از عمل می کشه! بعد از عملش انگار سیبیل داره.

شرط می بندم ارغوان به درس گوش نمی کنه. آخه حواسش رفته به این سبا. بابا دست از سر اون خط کش بردار. (البته ارغوان بعد از خوندن گزارش گفت که اتفاقاً تنها باری بود که به درس گوش می کرد!)

کیمیا نمی دونم چه می کنه!

مهسا و سپیده حرف می زنن.

سحر، پاشو تکیه داده به میز.

مهشاد: خانوم، گوش و حواس و وجودمون سر کلاسه!

کیمیا: خانوم، این درس ها ملموس تره.

خانوم: بچه ها می گن معلمای دیگه اگه درس نخونیم ازمون نمی گذرن، اما خانوم ... اگه درسمون رو نخونیم و بلد نباشیم، هیچی نمی گه.

سحر: خانوم ما می گیم که شما می گین دیواری کوتاه تر از من پیدا نکردین.

خانوم: هر دفعه شفاهی رو بخونین، دو هفته یک بار کتبی.

من: خانوم اولیش هفته ی دیگه! ( با توجه به این که هفته ی دیگه ای با توجه به شروع امتحانات، در کار نبود!)

اوه، اوه، بوی گاج می آد!

مهشاد، آخه الآن خودکار می خوای چه کار؟ آهان، پاک کنه!

طلا و مریم نشستن.

تینا و طنّاز می خندن.

الهه و نیلوفر نشستن.

نهال حواسش به همه جا هست.

چه معمایی شده این پسوند اسم خانومِ ... .

سحر: خانوم، قلم چی خوب نیست؟

سبا: باباش کارخونه ی قلم چی داره!

کیمیا: گاج بین المللیه!

نیلوفر هم داره نگاه می کنه.

بحث، بحث گاجه و کتاب تست!

درّه گفت: خانوم درس بدین.

اوووه! مثکه صدای یه بچه ی توی موبایل می آد و ما خبر نداریم. وایسین (صبر کنید) منم بخندم. من که نشنیدم!شوت!

داره درس می ده:.. اما انگلیسی ها چون خوب بود اون موقع روابطشون علیه ناپلئون.......

نگار و رژین هم که ساکت نشستن و گوش می کنن. سارا به شبنم و درسا یه لحظه نگاه کرد.

سارا الآن کل صورتش رو با دستش جمع کرده دور محیط دماغش!

درسا می گفت من شبیه یکی ام! کی؟!

درسا داره روی میز نقاشی می کنه. شبنم هم نمی دونم چه می کنه!

اوهو! بوی خواب می آد. مثکه مهسا خواب بود. (به گزارش ارغوان)

درّه و نیلوفر سرشون پایینه، می خندن. نهال هم.

اوه، تخته رو!!!!!!!!!!!!

چه قدر درس داده و من نفهمیدم!

طنّاز هم هی می آد یه نگاهی به این نوشته ها می ندازه.

سحر هم از اون ور داره کشف می کنه که چرا من می خندم!

کشف کرد! دارم خاطره می نویسم.

بحث احمد شاهه! اوهو، عاشق شده توی پاریس.

خانوم: اون خیلی احساساتی بود.

سبا: کیمیا عشقه ها، چیز ساده ای نیست.

سحر: واقعاً.

تینا: پدر عشق بسوزه.

طلا بیار  پایین اون دست ها رو.

سبا هم که توهم چوب بری زده، داره نقش بر تن صندلی بد بخت می زنه.

آقا ناپلئون!!!!!!!!!!!!!!!!!(به گفته ی خانوم)

 

 

نوشته شده توسط کیمیا در 21:19 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386

من, منوچهری و کتاب آرایه

 خزید و خز آرید که هنگام خزان است                   خزه و خار ازسوی خیابان روان است

 

  آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزان است            آن بچه ی دیوانه گوید که بهار است

 

 دهقان به تعجب سر انگشت گزان است                  کاین بچه چرا این حد نفهم است

 

 

 سراینده: منوچهری                                    سراینده: کیمیا شالباف

نوشته شده توسط کیمیا در 21:7 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386

باور

وای از این معلم! دیگه خسته شدم! هر چی بهش می گم دیشب تا ساعت 2 شب مهمون ناخونده داشتیم و من نتونستم درس بخونم، قبول نمی کنه که نمی کنه!

من دیگه باهاش حرف نمی زنم، این همه هم انرژی مصرف نمی کنم، اون  که دروغ منو باور نمی کنه!

 

نوشته شده توسط کیمیا در 16:2 |  لینک ثابت   • 

جمعه شانزدهم آذر 1386

«فردا چی می شه؟»

من و این همه بار

من و این همه درس نخونده

من و این همه کتاب

کتابهایی که وزن شان از وزن من بیشتر است. کتابهایی که اگر روی هم بچینم قدشان از من بلند تر می شود. تا بوده همین بوده و تا هست همین هست!

اما...امشب... کوله باری از کتابهای نخوانده!

و فردا کوله باری از آزمون ها و پرسش ها!

اما فردایش چه؟ دوباره آزمون و دوباره پرسش؟!

که می داند؟ شاید معلم ها فردا آزمون نگیرند! شاید فردا تعطیل باشد! و شایدها و شایدها...

با این حال هیچ چیز مانع من برای صرف نظر کردن از خوابی شیرین و عمیق نمی شود.

فشار پلک ها بیشتر از فشار درس هاست! 

نوشته شده توسط کیمیا در 17:23 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سیزدهم آذر 1386

من و کتابم!

به نام یگانه نقش بند

عمراْ اگر الآن در تاریخ چهارشنبه ۷/ آذر/ ۱۳۸۶ ٬ در ساعت ۱۲:۱۰ حوصله ی ادامه ی کلاس رو داشته باشم. زبان فارسی داریم. درٌه داره از روی درس می خونه.

زمستان٬ زم به معنی سرما

سیاوش٬ سیاه+وخش بوده (من و کیمیا و سحر و ماندانا و مریم یاد سیاوش وزیری٬ دبیر المپیاد ادبی می افتیم).
طناز روی میز لم داده. نگار با موهاش ور می ره و به کتاب نگاه می کنه.

مثل اینکه صفحه عوض شده!

چشمم می افته به شعر بالای تخته: ای دل غم جهان مخور٬ این نیز بگذرد

                                                          دنیا چو هست بر گذر٬ این نیز بگذرد

هنوز ۲۵ دقیقه مونده که زنگ نهار بخوره. عجب! این دقیقه ها هم با ما سر ناسازگاری گذاشتن!

صفت+اسم

ماندانا کاملاْ به کتابش نگاه نمی کنه الآن! داره به نوشته های درس روی تخته نگاه می کنه. رژین هنوز سرش روی میزه.

تینا از روی درس می خون.

اسم نویسی، دست بوسی، آشتی کنان

آخ ای کاش الآن....

ای کاش الآن........ ای کاش الآن توی دفتر دوچرخه بودم.

سبا چرا اینجوری نشسته؟ به میز و دیوار تکیه داده.

امتحان چهارشنبه.

امروز تولد تینا بود. طتاز براش کیک پخته بود. روی کیک کبریت گذاشتن به جای شمع.

مثکه قراره سه شنبه باهامون برای چهارشنبه درس کار کنه.

کلاس شلوغ شده. طناز صداشو کلفت می کنه: بخون خانوم! (صدایی آشنا برای 304 ای ها)

تینا و طناز سر خوندن از روی کتاب دعوا می کنن.

تینا: تو رو خدا، تولدمه.

مهشاد سرش رو گذاشته روی میز.

سبا: من عربی هیچی نخوندم.

تینا چه تشدیدی سر (( ر )) بررسی، می ذاره.

آخ دوست دارم بدونم کی توی کتابه و کی روی کتاب!  (یعنی کی حواسش به درسه و کی نیست)

بالای بیاموزیم می نویسید: کاربرد درست تشدید.

سبا روی میز خوابیده.

آهای مهسا، حرف نزن با سپیده.

نهال تو خودتو ناراحت نکن حالا!

ماندانا علامت تلفن در میاره.

آخ سحر چه می کنی؟

ماندانا گفت خانوم همت آزاد نوشته هایی رو که زدیم به برد و روی در، جفتشونو بوسیده و برامون یه یادداشت گذاشته.

جمله ی روی در: یک روح در بیست و پنج بدن.

                                                  

 نویسنده: مروارید

نوشته شده توسط کیمیا در 17:58 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386

از مهر تا خرداد

مهر بودو دفترهایمان سفید سفید

آبان آذر دی ...

نصف دفترها پر شدند

بهمن اسفند فروردین...

دفترها مدتی بسته شدند

اردیبهشت خرداد...

تمام دفترها سیاه سیاه شدند اما...

ذهن هایمان روشن روشن بود.

نوشته شده توسط کیمیا در 19:1 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سوم آبان 1386

راه خواهم گشود

از فراسوی زمان بال خواهم گشود

حتی از دورترین فاصله ها راه خواهم گشود

وز پس این غوغا برمی آیم باز

گره ها را یک یک باز خواهم گشود

پشت یک در کسی ست که به من خواهد گفت

درها را یک یک باز خواهم گشود

وز پس این حرف ها قفلی ست بر جهان

قفل ها را یک یک باز خواهم گشود

دوستدار دوستیم

راه ما، دیداراوست

راه خواهیم گشود.

نوشته شده توسط کیمیا در 20:12 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386

دوچرخه!

دفتر هفته نامه دوچرخه
نوشته شده توسط کیمیا در 12:34 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386

در حاشیه ی مصاحبه با مسئول صفحه ی نوجوان، دوچرخه

به نام او

ساعت 10:40 حرکت از خانه به سمت دفتر هفته نامه ی دوچرخه واقع در خیابان آفریقا، کوچه ی تندیس، دفتر روزنامه ی همشهری.

خیابان ها کمی شلوغ بودند اما رسیدیم. دم در، کیمیا منتظر من ایستاده بود. سلام کردیم و به سمت داخل به راه افتادیم. وارد ساختمان که شدیم.، جلوی در، بند و بساطمان را در اوردیم تا شکل و شمایلی به پاپیروس در دستمان بدهیم. روبان را به آن گره زدیم. وسایل را جمع کردیم و به راه افتادیم. این دفعه به دلیل آشنایی قبلی من با مکان دوچرخه، بدون معطلی از پله ها بالا رفتیم. تابلوی دوچرخه. همین جاست. اندکی مکث بر سر ورود اولین نفر. وارد شدیم. از دم در دوچرخه تقریباً هر کسی را که می دیدیم، یه علت امکان ربط داشتن آن فرد به دوچرخه و در نتیجه ربط داشتن به ما، سلام می کردیم. یک نفر که به نظر ارباب رجوع می آمد هم آنجا بود. چند تا سلام از طرف همه. مسئول بخش نوجوان را کیمیا به اسم و من به اسم و قیافه می شناختیم. به طرف میزش رفتیم. سلام کردیم و دست دادیم و به خواهشش کمی منتظر ماندیم.چه قدر دیوار ها شلوغ و دفتر خلوت بود. دفتر را خیلی کوچک کرده بودند. کمی از قیافه افتاده بود. اما برای ما همان دوچرخه بود. چه میزهای شلوغی. ما سر میز گردی نشسته بودیم. سرکی به دوچرخه های روی هم چیده شده ی روز میز گرد کشیدم. تاریخ امروز را از کیمیا پرسیدم. فهمیدم که دوچرخه ی فرداست. نمی دانم اینها چه طور در عرض چند روز دوچرخه را بیرون می دهند. روزنامه ها که دیگر برای خود معمایی هستند. ما پاپیروسی ها که در انتشار چند ماهه اش ماندیم! ان شاء الله راه می افتیم.

مسئول صفحه ی نوجوان کنارمان آمد. من را می شناخت! با یک بار دیدن در روز تولد! گفتیم می خواهیم مصاحبه ای انجام بدهیم با حضرت عالی. نمی دانم چرا وقتی چنین خواهشی از کسی می شود، در ابتدا اندکی در خود می رود. به خاطر سختی مصاحبه است، به گمانم! اما زود رفتیم سر اصل مطلب. یک صندلی از میزگرد برداشتم. شروع کردیم. من می پرسیدم و کیمیا می نوشت و کیمیا می پرسید و من می نوشتم. آرام صحبت می کرد. مغزم جرقه که چه عرض کنم، ترقه زد که اینجا محیط کار است و سکوت لازم! اما کولر کار خودش را می کرد! گاهی صدای تلفن مسئول بخش نوجوان به صدا در می آمد که آقای همکار که خود خبرنگار افتخاری بوده قبلاً، جواب می داد. گاهی صدای موبایل همین آقا وسط مصاحبه، دهنی تازه می کرد و برایمان می خواند که البته صدای موبایل کیمیا که اندکی موج حرکات موزون در ما افکند، بدتر بود.

متن مصاحبه را اینجا نمی گذارم. در پاپیروس ان شاء الله چاپ می کنیم! اینها بیشتر در حاشیه ی مصاحبه است. تصمیم گرفته بودم این دفعه دیگه همان مروارید سمج و رو دار باشم نه یک بچه سوسول بالاشهری  خجالتی. در طول مصاحبه، به کار دستی های دوچرخه ای ها که روی کمد ها نقش بسته بودند و وسایل روی میز هم نگاه می کردم. دلم می خواست از اون لیوان های بزرگ با آرم دوچرخه داشته باشم.

 در آخر اجازه ی عکاسی گرفتیم. می خواستیم از اتاق سردبیر هم عکس بگیریم که نبودند و ما در ادب تجزیه تحلیل کردیم و نرفتیم توی اتاق سردبیر. تقریباً بلند گفتم همگی خداحفظ. کیمیا هم. همه از ما خداحافظی کردند. چه آدم های گرم و مهریانی. من عاشق آدمای این طوری هستم. آدمایی که از ته دل برای گاه نامه شون کار می کنند. عاشق این جور محیط ها هستم. دفتر روزنامه.

بیرون از ساختمان تصمیم به گرفتن عکس از نمای ساختمان همشهری گرفتیم که جناب آقای نگهبان محترم کیف ما را کور نموده و اجازه عکاسی ندادند. مقصد بعدی، خانه.

نوشته شده توسط در 15:10 |  لینک ثابت   •